تبليغاتX
میهن عشق

میهن عشق

شب ..بازهم تنهایی.

اینبار حتی نمیدانم رویاست یا بیداری..

تو را دارم..در کنارم..و تو که دور از منی...

منی که جنگیدم بارها با شب..شب!این شب تاریک!..در انتظار صبح بارها با چشمان خیس!..نه.....من یکشب هم نخوابیدم!تا صبح گریستم.

بی تو نتوانستم...صدایت در باد...اشکهایت باران! میزدند شیشه ی سرد اتاقم را..که چرا تنهایی؟که چرا حبس در این زندانی؟

و سکوت بود جواب...و عشق..

عشق...

که سوزاند مرا....

میشکنم شیشه را ...میچکد اشکهایم...اشکهایت...

و رویای بودن در کنارت...و عشق...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت19:33توسط آرش و آنا | |

شروعی دیگر برای اتمام.....

طلوعی در انتظار غروب.....

گذر روزها....و من!که هنوز در انتظار اویم....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت0:55توسط آرش و آنا | |

خداحافظ همگی

 

 

 

آنا

+نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت12:57توسط آرش و آنا | |

روح من سال هاست که هم آغوش غم است ،

دیدگانم مهمان باران و سلامم محکوم سکوت !

فکر می کردم می آیی ، دستانم را میگیری و

شوق کودکانه ی نگاهم را دوباره زنده می کنی !

من به بهانه ای زنده ام ؛

بهانه ای که در یکی از این شبها چون من به پایان می رسد !

آری !

آن لحظه که دگر خدا هم نمی تواند مرا اسیر زندگی کند ،

 بال هایم را خواهم گشود و از این دیار خوهم رفت.

آن روز مرا سرزنش نکن ، بدان با تمام وجود دوستت داشتم

 اما دگر شوقی برای ماندن نداشتم.

شوق من !

چه احساس لطیفی  ، تو نیز با من می آیی ؟

 یا همچون قلبم ، مهمان قلبی می شوی و مرا تنها می گذاری؟

شوق من نمی خواهد بمانی ، تو نیز تنهایم بگذار !

نمی خواهم آن روز که جسم بی جانم در گوشه ای افتاده ، تو نظارگرم باشی .

شوق من !

اگرچه از تو دورم ماندم ولی یادت را در آغوشم می گیرم

و احساست را می بوسم و لبهایم را به نامت معطر می کنم

آه !

آن روز که دگر تنهایت می گذارم ، شاید خون در رگ هایم خشکیده باشد

 اما بدان چشمه ی عشق تو ، خروشان تر از همیشه در قلبم می جوشد

و مرا از جسم بی جانم جدا می سازد

و زنجیرهای غم را برای همیشه از بال هایم پاره و چون مرغان آزاد ،

 در بهشت قلبت رهایم می کند .

شوق من !

باز هم سکوت است مرا می خواند نه تو !

باز هم غم است که لبهایم را با مهر لبهایش آشنا می کند نه عشق تو !

آری !

این من هستم ، همان که روزی چون ستارگان دیدگانت را روشن می ساخت

و اکنون بی نور تر از همیشه ،

برق چشمانی را می جوید که هیچ گاه سهم من نشد.

                               

                                       ( آرش )

سلام به همه ی دوستان عزیزم ، امیدوارم از متن بالا خوشتون بیاد

و اگر مشکلی داره به بزرگی خودتون من رو ببخشید

چون من زیاد عادت ندارم متن بنویسم و این یکی از متن هایی بود که نوشتم

امیدوارم همیشه قلبتون به نور عشق

و عشقتون به رنگ صداقت همیشه پاک و مزین باشه

 

   

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت11:15توسط آرش و آنا | |

دلیل بودن منی،یه شب بیا به خواب                      

جداییا رو خط بزن ،بیا تو روزگار من

میون این همه غریب ،واسم یه اشنا شدی

نمیدونم چطور شده واسم مثه هواشدی

توقایق سرشت تو ،اسیرودیونه منم

هرجاکنارم توباشی ،تنهاییمو خط میزنم

اگه شباتو اسمون،ستاره ها رو میشمارم

میخوام بگم گلم بدون قد اونا دوست دارم

تنهای عالم که میشم دیونه خوابم میکنی

خودت شاید نمیدونی،بدجور خرابم میکنی

اسیر گریه های شب برای عشق تو منم

شبا تا صبح بیدار میشم ، اسیر اون نگات منم

دوستت دارم،بهت میگم هرچی که باشه تودلم

کنار من فقط بمون ، عاشقتم دوستت دارم

این شعر یکی از شعرهای آرشمه خودم خیلی این شعر رو دوست دارم .میدونم خوشتون میاد.

                                           (آنا)

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت20:47توسط آرش و آنا | |

 

شب را دوست دارم : رنگ موهایت .... چشمانت

شب را دوست دارم :  چون تنهاست .... مثل من ٫ مثل تو

تنهاست با وجود ستارگان بسیار که در او هستند .

شب !

شب تنها راه وصل من به توست  ٫ در خواب  ٫ در رویا ٫ تو در کنارم هستی

شب عظمت بسیار دارد : مثل تو

شب عجب مردی است که با این همه تاریکی ٫ مهربانی و عشق را می داند

و حرف های دل مرا میشنود .

تو هم مانند شبی ؟

نامردی نمی کنی ٫ می دانم

دست در تاریکی شب بلند می کنم ٫ چشمانم را می بندم ٫ نوری حس می کنم ٫

عطری دلربا می آید و گرمایی در دستانم پدیدار میشود و تو !

آری ! ... این تو هستی  در تاریکی شب ... این دست توست ....

دستانت را میگیرم و فریاد میزنم خدایا شکرت .

از شادی اشک چشمانم میریزد و تو آن را پاک می کنی.

فریاد میزنم  دوستت دارم

ناگهان تاریکی را می بینم ... تو نیستی ... رویا بود ... خواب بود

گریه ام میگیرد ... آری ! ... راستی راستی اشکهایم میریزد و

تو نیستی که آن را پاک کنی .

می اُفتد بر کف دستانم ... دستانم سرد است ... بی روح ... تو دیگر نیستی

پنجره را باز می کنم ... آسمان هم شرمنده می شود... می گریَد

اشکهایش بر گونه هایم می ریزد ... بر دستانم ... بر وجودم

خیس می شوم  و تو نیستی که صدایم کنی .

اسمت را فریاد می زنم !

به حیاط میروم ...آنجا هم نیستی ...زیر اشکهایش می نشینم ٫

مثل دیوانه ها ٫ مجنون ها

فریاد میزنم اسمت را  ... فریاد می زنم ! ... می گریم

سکوت !... فقط سکوت جای خالی تو را پُر می کند

چشمانم را باز می بندم ... مدتی طول می کشد تا بیایی ٫ اما می آیی !

دستانم را میگیری ٫ دوباره جان میگیرم

می خندم .... تو هم با آن متانتت لبخند میزنی !

می گویم  دوستت دارم .

تو باز هم لبخند میزنی ... لحظه ی جدایی میرسد... باز هم بیداری !

چه لحظات زجر آوری ... با گریه دست از خواب می کشم

دست از رویا  و تو !

تمام روز به انتظار شب می مانم ... می دانم .... می آیی

این را شب به من آموخته است ... در انتظار آمدنت مینشینم

می بینم عکس هایت را ... می دانم تو می آیی .

آخر گفته اند : پایان شب سیه ٫ روز سفید است

می دانم که این تاریکی را به نوری ابدی مبدل می کنی

تو می آیی ... آری ... تو می آیی ...

چون دوستت دارم عاشقانه ترین ترانه ی شب های تاریکم.

 

                             ( آناهیتا )

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت1:57توسط آرش و آنا | |

من مست تر از آنم ‌٬ یا رب بنما کارم

                                                  گر بوسه زدم بر تو ٬ من مست بُدم یارم

یکبار نظر کردم ٬ دیوانه شدم آن دم

                                                 چون خواستم عاقل شم ٬ دل را به تو می بندم

تو پادشه خوبان ٬ لیلای خیال من

                                                 اوج همه احساسم ٬ رویای محال من

این عشق بُود کز سنگ ٬ ناله بُرون خیزد

                                                  لیلای خیال من ٬ جامم به زمین ریزد

گر میل تو با من نیست ٬ این غصه و غم ها چیست؟

                                                  این مستی هر روزم ٬ یا رب تو بگو از کیست؟

تو خورشید سوزانی ٬من آن قمر خوابم

                                                   از عشق تو هر شب من ٬ تا صبح که می تابم

عارف نشدم یا رب ٬ عابد که نیَم یک دم

                                                   جز عشق نفهمیدم ٬ از هستی این عالم

                               

                                        (آرش اعتمادی)

+نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت10:29توسط آرش و آنا | |

 

اگر چه شب غم انگیز است ٬طلوع صبح نزدیک است

                                        در این راه خطیر ما ٬ هزاران خنحر تیز است

مراقب باش عزیز من ٬که راه ما کمی لیز است

                                        قدم ها سفت و محکم کن ٬که عمر شب بسی ریز است

در این بی نوری دنیا ٬جهان ما چه تاریک است

                                        خودش گوید رسد فردا ٬طلوع صبح نزدیک است

در این ظلمت نگاهی کن٬اگر یک شمع باریک است

                                         تو می دانی که نور آن ٬به از صد قصر تاریک است

نمی ماند همان شب که ٬به چشم ما غم انگیز است

                                        دوباره مژده می آید ٬طلوع صبح نزدیک است

                   

                           (آرش اعتمادی) 

خدایا مرا به نور عشق زیبا و به رنگ صداقت پاک گردان

و نامت را بر زبان و یادت را در قلبم قرار ده

و خطایم را با مهر و جهلم را با علم بپوشان

و باران رحمتت را نصیب این کویر خشک بگردان

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت19:6توسط آرش و آنا | |

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا ، خانه ای دارد کنار ابر ها  

مثل قصر پادشاه قصه ها ، خشتی از الماس ، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور ، بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او ، هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان ، نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش ، سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب ، برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست ،هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود ، از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین ، خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود ، مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت ، مهربانی هیچ معنایی نداشت ...

هر چه میپرسیدم از خود ،از خدا ، از زمین و آسمان و ابر ها  

زود می گفتند این کار خداست ، پرس و جو از کار او کاری خطاست  

هر چه می پرسی جوابش آتش است ، آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند ، تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند ، کج نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد ، در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود ، خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم ، در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین ، بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا ، در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا ، ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود ،  مثل از بر کردن یک درس بود ...  

مثل تمرین حساب و هندسه ، مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله ، سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود ، مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر ، راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا ، خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست ؟ گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند ، گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست ورویی تازه کرد 

گفتمش پس آن خدای خشمگین، خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟  

گفت :آری ، خانه ی او بی ریاست ، فرشهایش از گلیم و بوریاست  

مهربان و ساده و بی کینه است ، مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی ، نام او نور و نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانی های اوست ، حالتی از مهربانی های اوست  

قهر او از آشتی شیرینتر است ، مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد ، قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ، قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست ، این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر ، از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد ، نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود ، چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا ، دوست باشم ، دوست ،پاک و بی ریا  

می توان با این خدا پرواز کرد ، سفره ی دل را برایش باز کرد 

می توان در باره ی گل حرف زد ، صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت ،  با دو قطره صد هزاران  راز گفت  

می توان با او صمیمی حرف زد ، مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند ، با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد ، با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت ، می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا ، تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست ، دوستی از من به من نزدیک تر ،این خداست


فرارسیدن بهاری دیگر را به همه ی دل های بهاری تبریک میگم

و امیدوارم سالی با موفقیت و سلامت را شروع کنید

و دلهاتون را به نعمت عشق نورانی کنید

و دنیا را با نگاهی تازه ببینید 

عید همه ی دوستان عزیزم مبارک باشه

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت23:48توسط آرش و آنا | |

تو آمدي تا نشان دهي هنوز هم بهار از دل زمستان شکفته ميشود

و عشق دوباره معنايي تازه به خود ميگيرد

و من چه ساده در نگاهت غرق مي شوم

آري !

چشمان تو همچون دريايي مرا در خود مي کشاند

و صدايت تنها بهانه اي است که به من اميد مي دهد روزي در کنارت خواهم بود

فرشته ي زيباي من ، تو را نيز همچون خداوند نمي توانم وصف کنم

و نمي دانم به چه زبان بگويم براي من ۲۰ اسفند قشنگترين بهانه اي هست

تا به زبان آورم تو را دوست دارم !!

دوستت دارم !

نه چون هيچکسي را ندارم ، چون تو بهترين کسي هستي که من دارم

و خدا را شکر مي گويم که بار ديگر بهار قلب مرا از دل زمستان شکوفا کرد

و اين کوير تنها را به دريايي زيبا تبديل ساخت

اين نوشته ها تنها بهانه اي بود که بگويم دوستت دارم

و تولد تو گل عزيزم را تبريک بگويم

 

  عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیآناهيتاي عزيزم تولدت مبارکعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت12:49توسط آرش و آنا | |